محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3293
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه يكى ، شما را به خونخواهى ما دعوت كرده است ، به خدا دوست دارم خدا به وسيلهء هر كس از مخلوق خويش كه خواهد انتقام ما را از دشمنان بگيرد اين را مىگويم و براى خودم و شما از خدا آمرزش مىخواهم . » گويد : از پيش وى برون شديم و مىگفتيم : « به ما اجازه داد كه گفت : دوست دارم خدا به وسيلهء هر كس از مخلوق خويش كه خواهد انتقام ما را از دشمنان بگيرد . اگر خوش نداشت مىگفت : نكنيد » گويد : بازگشتيم ، كسانى از شيعيان كه از رفتن خودمان خبرشان داده بوديم و از مقصود خويش مطلعشان كرده بوديم و همرأى ما بودند انتظار ما را مىبردند . و چنان بود كه مختار از رفتن ما خبر يافته بود و اين را خوش نداشته بود و بيم كرده بود خبرى بياريم كه شيعيان را از يارى وى باز دارد . خواسته بود پيش از آمدن ما آنها را به قيام وا دارد اما نتوانسته بود . مختار مىگفته بود تنى چند از شما شك آوردهاند و به حيرت افتادهاند و نوميد شدهاند اگر به صواب رسيدند بيايند و باز گردند و اگر توفيق نيابند و بيم كنند و معترض شوند و دورى كنند ، مطرود شوند و بنوميدى افتند . » يك ماه و اندكى بيش نگذشت كه قوم بر مركبهاى خويش بيامدند و پيش از آنكه به خانه هاى خويش روند به نزد مختار وارد شدند كه گفت : « چه خبر داريد ؟ شما به فتنه افتاديد و شك آورديد . » گفتند : « به ما دستور دادهاند ترا يارى كنيم . » گفت : « الله اكبر ، مرا ابو اسحاق مىگويند ، شيعيان را پيش من فراهم كنيد . » گويد : « پس كسانى از شيعيان را كه نزديك وى بودند فراهم آوردند كه گفت : « اى گروه شيعيان . جمعى از شما خواسته بودند درستى آنچه را من آوردهام بدانند و سوى امام هدايت رفتهاند كه نجيب است و مورد رضايت ، پسر كسى كه از همه